دل رو بزن به قافله، اگر ميخواي جا نموني !

 

.

.

.

"دو راه براى زندگى وجود دارد؛ راه اول، زندگى با این تفکر که هیچ معجزه‌اى نیست. راه دوم، با این تفکر که همه‌ی زندگى معجزه است."

 

- انیشتین

+   نقل قول شد ازمسافر! ; ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٥

رقص محبت!

.

.

.

.

برخلاف عاشق شدن، که مايه‌اش يه دِلِه--و گاهي يه جفت چشم، عاشقي کردن اسلوب و اطوار خودشو داره. به‌نظرم عاشق شدن بيشتر رفلکسيه٬ دست خود آدم نيست خيلي. مثل وقتي که دکتر چکش مي‌زنه به زانوي آدم و پاي آدم مي‌پَّره. عاشقي کردن ولي يه رفتاره که مي‌شه آموختش. ادب داره٬ آداب داره. بُعد داره--يعني آني و لحظه‌اي نيست.

بعضيا عاشقي بلد نيستن. از يکي که خوششون مياد٬ رسمن گند مي‌زنن بهش. عاشقي شايد مثل رقص باشه: هماهنگي و توازن داره٬ و مکث همونقدر مهمه که حرکت. و به تعداد آدما و سليقه‌هاشون متفاوته...
.

.

.

آنانیتا

+   نقل قول شد ازمسافر! ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥

فقط بگو!

.

.

.

فقط بگو!

اگر قرار بود چند لحظه بعد بمیرید

و تنها به اندازه یک مکالمه تلفنی از عمرتان باقی بود ،

به چه کسی تلفن می کردید

و چه می گفتید ؟

چرا همین الان این کار را نمی کنید؟

 

 

 

 

 

شبی ، پس از مطالعه یکی از صدها کتابی که درباره والدین و وظایف آن ها نگاشته شده ،

مختصر احساس گناهی به من دست داد ،

چون کتاب به شرح و توضیح آن تدابیری از طرف والدین پرداخته بود که من در طول عمرم از آن ها استفاده نکرده بودم .

اصلی ترین تدبیری که این کتاب به آن اشاره کرده بود

حرف زدن با فرزندان و ادای دو کلمه ء سحر آمیز" دوستت دارم " به آنان بود .

کتاب بارها و بارها بر این موضوع تاکید ورزیده بود که بچه ها نیاز به فهمیدن این مطلب دارند که والدین شان ،

بی هیچ قید و شرط و ایهامی ، واقعا به آنان علاقمندند.

به اتاق پسرم که در طبقه دوم واقع بود رفتم و در زدم .

در این هنگام تنها صدایی که به گوش می رسید ،

صدای طبل های او بود . می دانستم داخل اتاق است ، اما جواب نمی دهد .

به همین خاطر در را باز کردم و شکی نیست که او را آنجا دیدم. در حالی که بلند گوهای گوشی را روی گوش هایش گذاشته بود ،

به ضربآهنگ نواری ، طبل می نواخت . پس از آن که او را متوجه حضور خود کردم.

گفتم : " تیم

" اوه بله ، پدر . من همیشه در خدمت شما هستم ."

دو تایی نزدیک به هم نشستیم و پس از یک ربع صحبت مختصر که بیشتر با لکنت همراه بود ،

نگاهی به صورت پسرم انداختم و گفتم :" تیم ، من واقعا از سبک طبل زدن تو خوشم می آید ."

"اوه ، متشکرم. پدر. از این بابت خیلی ممنونم ."

"به امید دیدار" گفتم و از اتاقش خارج شدم . از پله ها که پایین می رفتم پیش خود اندیشیدم که به خاطر گفتن پیام مخصوصی پیش او رفته بودم ،

در حالی که آن را نگفتم . احساس کردم باید برگردم تا شاید فرصت دیگری پیدا کرده و آن دو کلمه سحر آمیز را به اون بگویم .

دوباره از پله بالا رفتم ، در زدم و سپس بازش کردم و پرسیدم :" می شود چند دقیقه ای از وقت ترا بگیرم ؟"

" بله ، پدر . من همیشه در خدمت شما هستم . چه می خواهید ؟"

" پسرم ، دفعه اول که پیشت آمدم می خواستم چیزی بهت بگویم ، اما چیز دیگری گفتم. حقیقتا آن چیزی را که می خواستم بهت بگویم ،

نگفتم . ببینم تیم ، آن روزی که می خواستی رانندگی یاد بگیری یادت هست ؟

آن روز مشکلات زیادی برای من بوجود آمد.

عصر همان روز من روی یک صحفه کاغذ دو کلمه نوشتم و آن را پنهانی زیر بالشت گذاشتم به این امید که مواظبش باشی.

من سهم خودم را به عنوان پدر انجام داده ام و عشق و علاقه ام را به پسرم نشان داده ام ."

بالاخره پس از یک صحبت کوتاه دوباره به صورت پسرم نگریستم و ادامه دادم :" آن چه را که دوست دارم بدانی این است که ما تو را دوست داریم ."

تیم به صورتم نگریست و گفت :" اوه ، متشکرم . پدر. منظورتان شما و مادرید ، نه؟"

"بله ، منظور ما دو تا هستیم . مساله این است که ما این مطلب را به اندازه کافی تکرار نمی کنیم ."

"خیلی ممنونم ، پدر . می دانم که دوستم دارید . "

برگشتم و از بیرون آمدم . از پله ها که پایین می رفتم ، باز پیش خود اندیشیدم :" اصلا باور کردنی نیست .

دوبار به اتاقش رفته ام ، کاملا هم می دانم که چه پیامی برایش دارم ، اما از زبانم چیز دیگری در می آید ."

تصمیم گرفتم مجددا به اتاقش برگردم و آن چه را که در دل دارم رک و راست و پوست کنده برایش بیان کنم.

این دفعه دیگر او آن چه را که باید بشنود ، از دهانم خواهد شنید .

دیگر توجهی به این که پسرم بزرگ شده و برای خودش مردی شده ، نخواهم کرد! به همین خاطر ، باز از پله ها بالا رفتم ،

در زدم و صدای بلند او را شنیدم که می گفت :" صبر کن . نگو کی هستی . شمایید پدر .نه؟"

گفتم :" پسرم می شود فقط چند لحظه ء دیگر از وقتت را بگیرم ؟"

"می دانید که من همیشه در خدمت شما هستم ، بفرمایید تو .

تصور می کنم آن چیزی را که می خواستید بگویید هنوز نگفته ایید؟"

"چطوری اینو فهمیدی؟"

" از وقتی که تو قنداق بود . "

" باشد ، اما آن چیزی را که می خواست بهت بگویم و نمی توانستم این است که ،

تیم ، تو برای خانواده خیلی عزیز هستی.

منظورم آن کارهایی که میکنی ، یا آن کارهایی که کرده ای ، نیست.

منظورم این است که تو به عنوان یک شخص ، برای ما خیلی مهم هستی .

فقط می خواستم بدانی که من دوستت دارم ، و نمی دانم چرا از گفتن یک چنین چیز مهمی اینطور طفره می روم ."

پسرم نگاهی به من انداخت و گفت :"اوه ، بله. پدر ، می دانم که دوستم داری و شنیدن این جمله برای من هم واقعا زیباست .

من از افکار و نیست شما بسیار سپاسگزارم."

داشتم از اتاقش بیرون می رفتم که پسرم گفت :" اوه ، پدر. حالا می شود من چند لحظه ای وقت شما را بگیرم ؟"

پیش خود اندیشیدم :" اوه ، نه ، چه می خواهد بگوید؟"

جواب دادم :" اوه، حتما ، من همیشه در خدمت تو هستم ."

من نمی دانم بچه ها سوال کردن را از کجا یاد میگیرند ،

اما مطمئن هستم که این کار را از والدینشان یاد نمی گیرند . در هر حال ،

پسرم گفت :" پدر ، فقط می خواستم یک سوال از شما بکنم ."

"چه سوالی؟"

به صورتم نگاهی کرد و گفت :" ببینم پدر ، شما تو یه کلاس تربیتی کودکان و یا یه جای دیگر شبیه به این که نبودید؟"

پیش خود اندیشیدم :" اوه ، نه، مثل هر جوان هیجده ساله ای از تمام افکار من خبر دارد "

و جواب دادم :" نه ، پسرم ، داشتم کتاب می خواندم . نوشته بود که ابراز احساسات والدین به فرزندان چقدر از اهمیت والایی برخوردارست ."

" خیلی ممنون که وقتتان را در اختیار من گذاشتید . پدر ، بعدا مفصلا با هم صحبت می کنیم ."

از میان درس هایی که آن شب تیم به من آموخت ،

تصور می کنم این مطلب از همه مهم تر بود

: تنها راه درک معنی و مفهوم واقعی عشق آن است که ا نسان آماده پذیرش پیامدهای آن باشد .

انسان ناگزیر از ابراز عشق و علاقه خود و سهیم شدن در پیامدهای آن است .

Tim ، می شود چند دقیقه ای از وقتت را بگیرم ؟"

Gene Bedley

==================================

بخشی از سری کتاب های "سوپ جوجه برای روح " بود

که توسط جک کنفیلد و مارک ویکتورهنسن نوشته و جمع آوری شده...

اول کتاب یه جمله داره به این شکل

روی کاغذ آوردن جان کلام شفاهی مردم کاری است بس دشوار.

به هر حال بد نیست ...جالبه...

داستان کوتاه مزیتش اینه که میتونی به طور رندوم بخونی...

امکان داره رندومهات تکراری باشه ولی باز قشنگ باشه میچسبه ...

+   نقل قول شد ازمسافر! ; ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥

همه چيز است!

.

.

.

 همه چیز زیباست اما با دیدگانی بینا

.

.

.

 کنفسیوس

+   نقل قول شد ازمسافر! ; ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ آذر ،۱۳۸٥

همه چیز نیست!

.

.

.

موفقيت تنها يك چيز است:زندگي را به دلخواه خود بگذرانيد

.

.

.

-كريستوفر مورلي-

+   نقل قول شد ازمسافر! ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ آذر ،۱۳۸٥

اصلاح ٍ شکسپير!

.

.

.

بودن يا نبودن مسئله اي نيست ، خواستن و شدن ، مسئله اينست .

.

.

.

(!)

+   نقل قول شد ازمسافر! ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ آذر ،۱۳۸٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir